طنــــــــــــــز
ميرزا بدبين شهر وند نمونه در اون ور آب !!!![]()
میرزا ی شصت و دو، سه سالي بيشتر نداشت اما خيلي مسنتر بهنظر ميرسيد و سالها بود که تک و تنها تو کلبهي سرايداري باغي در اطراف شهر زندگي ميکرد.
میرزا که مادرزادي آدم فلکزده و بدبختي نبود. پدربزرگش شازده بود، اما از بخت بدش پدرش شيرهاي از آب دراومد و خودش هم سنت پدر رو ادامه داد، بهخاطر همين به سي سالگي نرسيده کفگيرش به ته ديگ ثروت جدش خورد و صداي وحشتناکش باعث شد زن جوونش بچهي سه سالهاش رو ورداره و ترکش کنه. میرزا هم مجبور شد کار رو باري براي خودش دست و پا کنه و شد شاگرد خياط. اما کار کردن تو کارگاههاي خياطي با مزاج میرزا جور درنمياومد و عملي بودنش هم مزيد بر علت شد تا تو هر خياطخونه بيشتر از شش ماه، يه سال نتونه دووم بياره. بالاخره با وساطت يکي از آشنايان و بهخاطر سابقهي خانوادگيش تو يکي از باغات خارج شهر اتاقکي بهش داده شد و آقا میرزا شهر رو ترک کرد و حومه نشين شد.ولی شایعه کرد که در سفر خارجه بسر می بره !!!
یه آسمون جل دهن دریده ای واسطهي من با آقا میرزا شد تا هرازگاهي که گذرم به خارج شهر ميافتاد سري بهش بزنم و جوياي احوالش بشم. هميشه وقتي من رو ميديد شروع ميکرد به غر زدن و ناليدن از روزگار و با هر جمله آرزوي مرگ و خلاص شدن از دست زندگي نکبتبارش رو ميکرد.و همه رو هم متهم میکرد که میخوان به ستاد مبارزه با مواد مخدر خبر بدن !!
سرانجام اتفاق مهمي در زندگي میرزا بدبین افتاد. خواهر ش که سالها بود در بلاد خارجه سکونت داشت ياد برادرش افتاد و دعوتنامهاي براش فرستاد تا چند روزي برادرش مهمونش بشه . همونطور که انتظار ميرفت میرزا استقبالي از دعوت خواهر نکرد و نداشتن گذرنامه و معرکه گرفتن سر پيري و نامناسب بودن توالتهاي فرنگي !!! و سختي گرفتن ويزا و صد تا چيز ديگه رو بهانه کرد تا تن به سفر نده. اما به اصرار آشناي مشترکمون بالاخره مهياي سفر شد. جالب اينکه تمام کارهاي مقدماتي خيلي سهل و سريع انجام شد تا اوايل تابستون امسال عازم خارجه بشه. موقعي که براي خداحافظي به فرودگاه رفتم بهم گفت:
- آقا جون چرا زحمت کشيدي. من که اونجا طاقت نمييارم. يههفته ديگه برميگردم.و باید سر همگی شما رو نقش قالی کونم !!
آقا میرزا وقتي به اونجا ( کجا ؟ ) رسيد خواهرش به استقبالش اومد و همون شب به افتخارش يه مهموني گرفت.
فرداش با هم رفتن دور خارجه رو گشتن و سوار چرخ و فلک شدن ( بیچاره میرزا ) و پسفرداش هم همينطور، تمام روز مشغول گشت و گذار بودن. روز چهارم آقا میرزا که از اين همه شور و هيجان و شلوغي به تنگ اومده بود شروع کرد به بهانه گرفتن و غر زدن و چمدونهاش رو بست تا برگرده. خواهر ش متوجه شد که بايد يه کم تنهاش بذاره. دو تا بليط اتوبوس براش خريد و بهش گفت تو ايستگاه جلوي خونه سوار بشه و تا ته خط بره و برگرده. میرزا هم که منتظر فرصتي براي تنها موندن ميگشت همين کار رو انجام داد.
ایستگاه بعدی یه خانم سن و سال داری ( میرزا رو یاد میز بانو انداخته بود که حالا معلوم نبود کجا و ... است) سوار اتوبوس ميشه. جاي خالي تو اتوبوس نبوده. آقا میرزا جاش رو به پيرزنه ميده. در همون لحظه شهردار خارجه از طريق دوربينهاي مدار بسته اين صحنه رو ميبينه.( تو رو خدا شانس و می بی نی اون که حتا نمی تونه شانس رو به زبون بیاره )ازآنجا که قرار بوده عصر همون روز مراسمي در شهرداري خارجه برگزار بشه و در اون مراسم از شهروندان ويژه تقدير بهعمل بياد. کسايي که در طول سال گذشته کار خاصي انجام دادن که موجب گسترش ارزشهاي شهروندي شده. تا اون روز تور شهردار براي پيدا کردن آدمهاي مورد نظرش خالي مونده بود و براي همين وقتي صحنه فداکاري میرزای کج خلق و لجوج ما رو تو مونيتور روبروش ديد گل از گلش شکفت.
آقا میرزا بدبین وقتي آخر خط از اتوبوس پياده شد دو تا پليس رو ديد که لبخند زنون به طرفش ميان. بهعادت هميشگي با ديدن پليسها هول کرد. قبض روح شده بود بیچاره !!! اخم و تخم و ...بیا و ببین ! اضافه کنید که گیر پاچ هم کرده بود .
دو ساعت از زماني که میرزا بايد به خونه برميگشت گذشته بود. خواهر ش که دلش مثل سير و سرکه ميجوشيد بالاخره طاقت نياورد و گوشي تلفن رو برداشت تا گم شدن برادرش رو به پليس اطلاع بده. تا خواست شماره رو بگيره تصوير کلوزآپ برادرش رو تو تلويزيون ديد.آخ فکرشو بکن دو تا شلغم تو چشاش سبز شده بود .
از آقا میرزا دعوت شد تا پشت تريبون بره و سخنراني کنه. قيافهي آقا میرزا مبهوت و شوک زده بود. اصلاً سر درنميآورد چه اتفاقاتي داره دور و ورش ميافته. خانم جواني دست آقا میرزا بدبین رو گرفت و به سمت تريبون هدايتش کرد. همه ساکت شدن. آقا میرزا بعد مدت طولاني با صداي لرزون خطاب به جمعيت گفت:
- خيلي شرمندهام، آي کَنت اِسپيک اينگيليش.( وااااااااااای )
شهردار بلافاصله پشت تريبون رفت و دست انداخت دور گردن میرزا و ... ( میرزا اصلن باور نداشت و فکر میکرد اینا باهاش دشمنی دارن ) و با صداي بلند و غرا خطاب به جمعيت گفت:
- همه ما بايد از ايشون ياد بگيريم. با اينکه يک خارجيه و زبان بلد نيست اما ارزشهاي شهروندي و لاو تو لاو بودن رو خيلي خوب ميشناسه.
میرزای ما در طول مراسم بارها مورد تشويق قرار گرفت و فيلم کاري که کرده بود پشت سر هم پخش می شد. در آخر برنامه شهردار نشان شهروندي افتخاري بلاد خارجه رو بهش اعطا کرد. شب وقتي خواهر میرزا ( بهتره اسم نداشته باشه - این تکنیک پست مدر نیستی ه دیگه ) جريان رو براش توضيح داد، بيچاره تازه از هول و دلشوره خلاص شد.
شهروند افتخاري شدن براي آقا میرزا مزايايي هم داشت.
يهآپارتمان شيک و مستمري هفتگي کافي در اختيارش قرار گرفت. شهردار هم يه تور دور توپ فوتبال( روزی صد دفه بگه دورت بگردم ) بهش کادو داد. بهعلاوه خانم چهل سالهاي بهنام ميشولن حاضر شد تا رتق و فتق !! امور زندگي میرزا رو تا زماني که به زندگي در بلاد غریبه عادت کنه و زبون ياد بگيره، بهعهده بگيره. البته اين خانم در سفر هم آقا رو همراهي کرد.( خودمونیم زبون یاد گرفتنش رو نا امید شد )
نه من، نه آشناي مشترکمون اون چه که اتفاق افتاده بود رو باور نميکرديم. براي همين دست به کتري و قوري و گاز پيکنيکي و بقيهي خرت و پرتهاش نزديم. خودش گفته بود همه رو بريزيم دور يا به يه آدم مستمند بديم.حالا کجا مستمند پیدا کنیم ؟
دوست مشترکمون تصميم گرفت تا سري به میرزا بزنه. میرزا بدبین مرتب زنگ ميزد و هممون رو به اون ور آب دعوت ميکرد. روز قبل از سفر، به دوست مشترکمون زنگ زد و گفت:
- آقا جون ميبخشي، اگه ممکنه بيزحمت يه بسته از اون قرصها هم براي من بيار. آخه ميدوني من که زبون بلد نيستم، رومم نميشه به خانم ميشولن بگم برام بگيره.
- میرزا جان خطرناکه ! خطرناکه. اگه اين قرصهاي آرامبخش و کدئين دار رو ازم بگيرن، ممکنه برام دردسر بشه.
- نه آقا جون.من خودم اینجا کلاس گذاشتم قل قلی و چیز میزا آموزش میدم و ...
مدتی بعد که از تب و تاب افتاد ... دیگه میشولن سفت گرفته بود که خودت به خودت برس و شهرداری هم از اینکه میرزا گند زد و جووونا رو مبتلا میکنه لغو شهروندی اش رو اعلام کرد و حالا هم که باغ قدیمی فروش رفته . بیچاره میرزا نمی دونه کجا بره اونم توی وطن خودش ....
...
نتيجه اخلاقي اينكه :
مدتي كه به همچین جایی مي رين – مي رين بعد ميگين داشتيم استراحت مي كرديم . شهروند نمونه بودن شما رو لو می ده ... گردن كسي نندازين ! ها ها ها ؟
